ژاپن را آب نبرد، اما ما را خواب برد… خواب برده ما را که “سونامی خون” را می بینیم و به جای جهاد، جوشن صغیر می خوانیم برای آزادی بحرین. جوشن از ادوات جنگ است؛ آنرا نباید خواند، باید پوشید. باید بر تن کرد. باید دست گرفت. خوب شد ما زمان امام علی نبودیم و الا برای پیروزی امیرالمومنین که البته ایرانی نبود، در جمل و صفین و نهروان و آن کودتای نرم و آن ۲۵ سال سکوت، “جوشن کبیر” می خواندیم. بیشتر از “مکتب ایرانی”، ما منتقدینش، اهل وردیم و “جمهوری ایرانی” بیش از فرقه سبز، شعار ماست. “حسین حسین شعار ماست”… حتی روز عاشورا! ما کار عمرسعد را محکوم می کنیم و هنگام نشان دادن خشم خود علیه یزید، احترام آقازاده ها را نگه می داریم و بعد از اسارت زینب شعار می دهیم “حسین حسین شعار ماست، شهادت افتخار ماست”. ما تا وقتی فقط به محکوم کردن جنایات علیه اهل سنت و شیعه مشغولیم، باید “اسلامی” بودن جمهوری مان مورد تمسخر غرب و شرق قرار گیرد. اسرائیلی ها اما تلمود نمی خوانند، اسلحه دست شان می گیرند و آل سعود به جای قرآن خواندن، دارد در بحرین برای شیعه فاتحه می خواند و ما… ما مسلحیم به هر سلاحی به جز اسلحه. اسلحه این روزها “اصلحه” نوشته می شود؛ با “صاد” صلح و صبر و صفا و صمیمیت و صاایران و صدور روادید برای دیدن برج کج و صوت سکوت… “هفت صین” ما کامل شد؛ حالا وقت سال تحویل است. در بحرین، هجری، قمری است، ولی هجری ما هنوز هم دارد آفتاب می گیرد در جاده ابریشم. برای ما فرش و پسته و میگو از هجرت مهمتر است و دیپلماسی از جهاد. ما اهل مبارزه هستیم؛ از پشت مانیتور… و با این قیل و قال، خدایا! حول حالنا الی احسن الحال… یا محول الحول و الاحوال، خدایا! نمی دانم با کدام متن شروع کردم سال جدید را اما خوب می دانم در آستانه بهار رسم بی ادبی است اگر برای بازگشت پرستوها چراغانی نکنم قطعه ام را. مگر با نور همین چراغ ببینیم داغ بحرین را. سال ۸۹ هنوز شروع نشده بود که سنی های نوار غزه داشتند کشته می دادند و اینک در آستانه سال ۹۰ گلوی شیعه در منامه دارد بریده می شود. ظاهرا این بار به جای جنبش سبز این ما هستیم که دم بر گرفته ایم؛ “نه سنی، نه شیعه، جانم فدای نوروز”. نمی دانم چه اتفاقی غیرت ما را در مقام عمل به جوش می آورد؛ واقعا نمی دانم. برای اینکه عید نداشته باشیم، چند شیعه باید کشته شود؟! برادرم، خواهرم، “حسین” هم ایرانی نبودها! آهای نیاکان من! اگر کربلای ۶۱ جزئی از خاک ایران نبود، حق با شما بود که اهل کوفه بودید. حق با ماست. منامه با آن همه مشتری پر و پا قرص “اجوبت الاستفتائات” نام هیچ یک از شهرهای “جمهوری ایرانی” نیست. این روزها ما داریم بریدن گلوی حسین توسط پسر ذی الجوشن را محکوم می کنیم. می خواهم ببینم اگر محکوم نکنیم چه می شود؟ اصلا کاش همین فردا یک بلوتوث بیاید که فلان شیعه بحرینی و فلان سنی ساکن در بنغازی، یکی دارد به آل خلیفه فحش ناموس می دهد و دیگری به محافظان حضرت معمر. فکر کنم در آن صورت، موج، بهتر ایجاد می شد! همه را جنگ، موجی می کند، ما را صلح! صلح ما را بی غیرت کرده. آنچه باید محکوم کنیم، بی غیرتی خودمان است. دشمن، نه به سنی ما رحم می کند و نه به شیعه و نه به زن و نه به مرد و نه کودک و نه پیر و نه صغیر و نه کبیر. بیاییم از دشمنان خودمان درس اتحاد یاد بگیریم که این روزها حکومت آل خلیفه با آمریکا مرز مشترک دارد، اما بحرین، هم مرز جمهوری اسلامی نیست. نیست. نیست. نیست. بحرینی که در آن مقلدین “آقا” موج می زنند، هم مرز جمهوری اسلامی نیست. هم مرز جمهوری ایرانی نیست. ما ظاهرا بیشتر ایرانی هستیم تا مسلمان و بیشتر مسلمان هستیم تا سلمان. با وجود این همه مسلمان، باید گفت: “این سلمان؟” این بار پای کدام مصلحت در میان است که اینچنین سکوت کرده ایم؟! بیش از این حوصله ندارم در باب بحرین چیزی بنویسم. اصلا کاش شیعیان بحرین، مبارزه را بی خیال شوند؛ ما هم بگوییم؛ می خواستیم کمک شان کنیم ولی از همان اول می دانستیم اهل مبارزه نیستند! هی! با تو هستم؛ همه دعوا زیر سر جمهوری اسلامی است؛ کودک آواره قدس دارد به جای ما در کرانه باختری کشته می شود و دخترک شیعه میدان لولو دارد به جای ما از خون خود می گذرد. این ۲ علم مبارزه را اگر بر زمین بگذارند، ما با آمریکا و اسرائیل هم مرز می شویم. این ۲ اگر خوب نجنگند، پیشروی دشمن به سمت ما خواهد بود. این نوشته ها، این تظاهرات -کدام تظاهرات؟!- این جمع شدن باشکوه(!) جلوی سفارت خانه های عربستان و بحرین، این همه همدردی، اسم مستعار بی غیرتی است. مگر نه؟!… لابد غیبت امام زمان را هم فقط محکوم کرده ایم که قرن هاست قرار است مهدی فاطمه به زودی ظهور کند… نیا مولا. حق داری اگر نیایی. تو ایرانی نیستی و ما با مکان ظهور تو مرز مشترک نداریم؛ تو بیایی، بعد از شهادتت حتما محکوم می کنیم این جنایت پلید را. نیامدنت مسئله آمریکا و اسرائیل هست، اما آمدنت فقط مسئله اشعار ماست. بیایی، کاسبی شعر ما بهم می خورد؛ دوری و دوستی!

قطعه 26