ایران آفتاب

کلیک کن ضرر نمی کنی!

ما عقب ماندیم از شیخ بی سواد!

چه پر کار شده این روزها شیخ بیسواد. سوژه اخبار ویژه. پای ثابت ستون های حاشیه ای. در هر روزنامه. انگار دارد جور کم کاری های مهندس را می کشد؛ چه جور هم و با چه سرعتی و دقت فدای سرعت و احتمال تصادف و تعرض، هر آن! و جملات قصار، بی هیچ وقفه ای و آن به آن و جلوتر بودن از زمان و عدم خستگی. دم به دم مصاحبه با خانواده زندانیان. گله به گله دیدار با هر کی و عمدتا با اغیار و هر کی، هر کی و بعضا خر تو خر! یک آن آرام نداشتن. معرکه گرفتن دم پیری. نوعی بی قراری. بی رحمی به خبرنگاران که کدام خبر شیخ و یا کدام سخنش را پوشش دهند و از آن بدتر؛ بی انصافی در حق طنزپردازان. از فرط سوژه سازی و بلاتکلیفی این جماعت. کدام را بپرورانند، کدام بماند و دل سوزی طنازان نسبت به آن سوژه ای که متاثر از کمبود وقت، مورد غفلت شان واقع می شود و چقدر هم سوژه بکر و یکی از یکی، بهتر و چقدر هم زیاد و نو به نو و احساس نیاز به یک جدول زمان بندی شده. مصاحبه ها روزهای فرد و جملات قصار روزهای زوج و تلاش شبانه روز برای جبران شکست از آرای باطله. اجرای طرح زوج و فرد درباره شیخ و هفته ای یک روز استراحت، یک روز آموزش زبان عربی، یک روز مصاحبه، یک روز سخنرانی، ۲ روز ذهنیت مقاصد شوم و یک روز هم تمرین انشای فارسی. منظم و دقیق. با حوصله و نه همچین عجول و باری به هر جهت و همه بار را خود به تنهایی بلند کردن و به دیگر سران فتنه مجال ندادن و تک خوری کردن و همه سوتی ها را خود به تنهایی دادن و ترحم به جامعه خبرنگاران. به ویژه در آستانه نمایشگاه مطبوعات و تداعی آن سالی که گذشت. پارسال و در چنین ایامی و قال گذاشتن کروبی توسط مهندس و خاتمی و نامردی کردن این ۲ در حق شیخ… شیخ! برو نمایشگاه مطبوعات، ما هم پشت بند تو می آییم! و حضور شیخ بر سر قرار و نیامدن آن ۲ نالوطی. نامردی در حق شیخ. کمافی السابق و استقبال مردم از شیخ در نمایشگاه و با چه هجومی. بیشتر شبیه هجمه. اصلا حمله و چقدر مشتاق. داغ. برای از نزدیک دیدن کروبی. لابد به قصد قربت و کمی هم تنبیه و اندکی فشار و بعد الفرار! و در سالگرد همین استقبال، سخن گفتن از حج و انگشت در دهان ماندن احمدی نژاد و پاسداری از مشروطیت و ابوذر زمان و این همه فقط در عرض ۴ روز و پیشی گرفتن از زمان در بیان. نوعی عجله یا شاید هم افسار گسیختگی و هر چه هست در همین مایه ها و علاقه مفرط به دیده شدن و گفتن و چند سخن:

۱- ما منتظر استقبالی باشکوهتر از نمایشگاه مطبوعات پارسال از شیخ بیسواد هستیم.

۲- از شیخ می خواهیم با پذیرفتن یک بسته پیشنهادی که به زودی تقدیم وی می شود با این حقیر وارد یک تقسیم کار شده، روزهای زوج، او سخن بگوید و روزهای فرد، من روزخندش را بنویسم. اینطوری که کروبی دارد بی محابا سخن می گوید، خیلی از جملات ایشان از دست من درمی رود و چه کم سعادت می شوم من!

۳- کروبی اخیرا خود را پاسدار مشروطیت خوانده. شاید منظور کروبی از پاسداری برای مشروطیت، پاس داشتن فتنه گرانی است که در سال ۸۸ مشروط شدند و بعد از ۹ دی، کلا از کشتی انقلاب اخراج شدند. شاید هم کلا بدون منظور حرف زده!

قطعه26


نیست بر لوح دلت جز الف قامت دوست؟

دوست پر از سکینه است سینه اش و دشمن چه پر کینه لابد، که نشسته به ذغال فروشی. در فلان سایت و بهمان خبرگزاری و گله به گله تبلیغات منفی و عمدتاً هارت و پورت و غالباً خنده دار و مضحک که اگر شد لجن پراکنی کند و اگر پا داد وارونه جلوه دهد حق را و دروغ پشت دروغ و یکی هم این دروغ؛ آنهایی که به استقبال آقا آمده بودند، قمی نبودند و تکرار این دروغ در حجم وسیع و می بینی که چند روز از سفر ماه به شهر روح الله گذشته، همچنان محور تبلیغات دشمن روی همین موضوع متمرکز است و خنده دار آنجا که تا پیش از این و مثلاً در راهپیمایی هر شهری در بوق می کردند که این جمعیت را از قم آورده اند و با اتوبوس و به عشق ساندیس و احیاناً تی تاب! حکما بویی دشمن از ایمان نبرده ولو اندازه پر کاهی، ولو ایمان به بلاهت خود، که اگر دشمن ایمان داشت به حماقت خود باید تصدیق می کرد که لااقل قمی های سه شنبه به یادماندنی، همه از قم بودند و مثلاً نه از تهران و اصفهان و جنوب لبنان و شمال آفریقا! این لابد از بی ایمانی دشمن است حتی به اراجیف خود که می بینی سایت بالاترین و جرس و… برداشته اند برای دروغ خود سند دست و پا کرده اند؛ آنهم چه مستند! چهره گندمگون فلان جوان قمی را که اصلاً در روستای «کهک» قم زندگی می کند، نشان داده اند که لابد چون رنگ رخسارش چنین است پس مال پاکستان است و از آنجا آمده و یا از کشمیر! و آن یکی که طلبه آفریقایی است و الان ۶ سال است در قم ساکن است. با این بنده خدا چه کرده اند؛ چهره اش را بازتاب داده اند که چون سیاه است، پس او را از آفریقا و فقط برای روز استقبال آورده اند و لابد هم با اتوبوس! و به طمع نکتار ۷ میوه! نگو سند، بگو عذر بدتر از گناه. هزاران دروغ بافتن برای اثبات دروغ اولی و اما چقدر این اراجیف مهم است که من الان نشسته ام به پاسخگویی؟ هیچ! این نوشته کوتاه، نه پاسخی به حربه های نخ نما شده دشمن است که حرفی است با جناح خودی. با دوست. حتی با فلان سایت اصولگرا که بد زمانی هوای روشنفکری به سرش زده که؛ چرا صدا و سیما چنین گسترده دارد پوشش می دهد مراسم روز استقبال را و چرا بعضاً با آهنگ و لحن و شعر و شعار؟ و چه بی جا دیدم این تذکر را و حتی اگر درست،- که قطعاً نادرست- چه بی موقع و اصلا در کجای جبهه جنگ نرم؟ به نفع دشمن یا به زیان دوست؟ و حرف ما این وسط: رسانه ملی هنوز هم ذره ای از حماسه نسل ۹ دی در خیابان ۱۹ دی را درست و آنطور که عمق ماجرا را نشان دهد، نتوانسته منعکس کند و اصلاً مگر در قاب می گنجد سمفونی ماه و ستاره و اصولا چقدر باید از لنز کوچک دوربین برای ثبت درست حماسه های بزرگ انتظار داشت؟ اتفاقاً اگر صداو سیما به وسع خود و در حد توان، خوب پوشش داده این حضور را باید دست مریزاد گفت به ایشان و باید دید دشمن از چه چیز دارد می سوزد؛ همان را مطرح کرد و مگر جنگ نرم، یعنی چه؟ اگر بنا به نکته گیری باشد، ما هم به رسانه ملی انتقاد داریم که چرا حداقل به اندازه مانور تبلیغاتی دشمن روی کیفیت و کمیت حضور ملت در آن جمکرانی ترین روز هفته، حداقل به همان اندازه و نه بیشتر، متمرکز نکرده توان خود را؟ و آیا این همه خود را به در و دیوار زدن توسط دشمن، نشان نمی دهد که خصم ما، خصم زبون ما از کدامین حادثه از کدام حماسه آفرینی ملت ما به خشم آمده؟ همچین دارد می سوزد دشمن از روز آفتابی شدن ماه در شهر روح الله و از آن خیل عظیم ستاره ها که تو گویی حدی برای این سوزش متصور نیست. وقتی نور ماه چشم خفاش را آزار می دهد، چرا ما نباید از این رخداد مبارک، خوش نباشیم و چرا تقیه؟ و غلو نام نهادن انعکاس بخش کوچکی از حقیقت؟ و چرا دعوت صدا و سیما به سکوت؟ و چرا نکته گیری بی جا؟ و چرا چون و چرا؟ آنهم وسط معرکه! و لابد کم شده بصیرت مان که خیال می کنیم؛ نور ماه، همان کار را با چشم دشمن می کند که با چشم ما! و سوزش به جای نوازش! و به جای پاسخ دادن به شبهات دشمن، در افتادن با دوست به خاطر انجام وظیفه! و به جرم عمل به تکلیف! و پوشش حضور! کاش لااقل حرمت نگه می داشتند سروده سر در ملک خود را و در این وانفسای جنگ نرم به دشمن امتیاز نمی دادند و بر سر دوست نمی کوفتند که الحق به جای حرف، عمل می خواهد این مصرع و خوب گفته اند حکما؛ ۲ صد گفته، چون نیم کردار نیست و اگر واقعاً «نیست بر لوح دلم جز الف قامت دوست»، نباید شکست این دل دوست.

قطعه26


نامه زهره کوهنورد به کارلا برونی

همانطور که می دانیم در روزهایی به سر می بریم که مهندس حال مصاحبه ندارد؛ جخت بلا کار جنبش در همچو روزهایی می افتد روی دوش زهره کوهنورد. این کوهنورد قهرمان اخیراً در نامه ای به کارلا برونی، ضمن اشاره به آخرین دست آوردهای جنبش سبز، از ایستادگی و مقاومت کارلا برونی و همسر فضانوردش نیکلا سارکوزی تجلیل کرده است. مشروح این نامه که نسخه ای از آن به دفتر خبرگزاری چیزنا نمابر شده است، در زیر می آید:
خدمت عروس ایفل، دختر پاریس؛ بانو برونی!
با سلام و احترام
آنچه باعث شد این نامه را مرقوم کنم، توصیه خان باجی؛ سرکار خانم شیرین شیرینا بود به حقیر مبنی بر حمایت از شما در این برهه حساس کنونی که بلانسبت جنبش سبز، مهد دموکراسی مثل درازگوش «تروا» توی گل گیر کرده است و بی شک شوهر چشم چران تو لااقل یک خوبی که دارد این است که برای مصاحبه، هنوز حال دارد اما مهندس، ۲۴ ساعت نشسته خانه، فقط مشغول «کشیدن» است و کاش «پیکاسو» می کشید! عاشق سبکهای متنوع و نو به نوست. از رئالیسم بگیر تا جانم برایت بگوید؛ کنستراکچیزیسم، امپرسیونیسم، پست امپرسیونیسم، نئو اکسپرسیونیسم، پست اکسپرچیزونیسم، آبستره، چیزستره، اکسپرسیونیزم انتزاعی، کوبیسم و اون یکی سبک. چی بود؟ خوب بود اسمشها! الساعه زیر زبانم بود؛ آهان؛ فوتوریسم! سرت را درد نیاورم زن! این مهندس، بدتر از «بختیار» صبح تا شب دارد می کشد! البته بختیار از قرار تحصیل کرده فرانسه بود؛ نسبت به مهندس، مشتی تر می کشید! مهندس یک مصاحبه هم که برای جنبش نمی کند؛ من به چیه این زندگی دلم را خوش کنم؟ آدم این شیخ بیسواد را می بیند، غبطه می خورد؛ خدا بده شانس! دم پر دریا برویم، خشک می شود! مردم چه شانسی دارند! ما چی؟ هیچی! دلمان را خوش کرده ایم به این مهندس. با همه چیزش ساخته ام؛ از بس چیزچیز می کند، ما هم «چیزپژوه» شده ایم! اوضاعی است زن، که خودت باید بیایی و ببینی! کارمان شده بشور، بساب. بشور، بساب. حالا کار خانه کم بود، چیز جنبش هم افتاده روی دوش ما. این شیرین شیرینا هم فقط حرف می زند؛ دست به سیاه و سفید اگر زد؟ اگر کمکی به جنبش کرد؟ چه کسی مانده فکر کنی کارلا برای جنبش؟ یکی من و یکی هم شیخ بیسواد. خدا این شیخ را از جنبش نگیرد! دیروز، پریروز گفته بود که؛ من پاسدار مشروطیتم! همین طور هم هست؛ ستارخان و باقرخان آیا داماد کجا بودند؟ چه کسی داماد کجاست؟ من عروس کی هستم؟ خود تو عروس کجایی؟ این مرتیکه هوس باز، شوهر گوسفندت را می گویم؛ داماد کدام قبرستان است؟ گوربه گوری با ۴ تا بچه شور به شور، تو را ببین کی طلاق بدهد؟ حالا صبر کن! مردها همه اش آن اول حرفهای خوب خوب می زنند. همین مهندس! آن اوایل ناز مرا می کشید، الان چی دارد می کشد، خدا عالم است! شبها به جای مصاحبه با بی بی سی، فوتبال نگاه می کند؛ اونم بین چه تیم هایی! شاختار دونسک و رئال زاراگوزا! این هم شد بازی؟ علیفر هم راضی نیست، گزارشش کند؛ کوتی شاید! گفتم؛ زاراگوزا، نمی دانم چی شد یاد اون سارا پلین افتادم. از پلین چه خبر؟ از پرین؟ از پاریکال که چقدر احمق و بی حال بود! یعنی ببین الان بابابزرگ پرین؛ آقای «بیل فران» دارد چه کار می کند؟ زنده هست، نیست؟ اگر زنده هست داماد کجاست و مردم کدام آبادی باید به او رای بدهند؟ گفتم؛ بیل فران یاد بیل کلینتون افتادم. اون هم تا به سر و سامانی رسید، شلوارش ۲ تا شد! بیچاره هیلاری! چی کشید اون؟ کوبیسم کشید، فوبیسم کشید، چیزیسم کشید، کوفت کشید، درد کشید، بلا کشید، تنبل تنبلا کشید؛ نمی دونی تا کجا کشید؛ فوبیسم کشید، چیزیسم کشید، تنها روی ۳ پایه، در حال نشسته کشید! اصلاً من کی ام؟ تو کی هستی؟ جنبش، خر کیه؟ گفتم؛ خر، یاد شیر خر افتادم؛ یاد مهاجرانی! ببین چه می کشد جمیله کدیور از دست این یارو! برادرش هم که یک جو غیرت ندارد؛ به جای دفاع از جمیله، معلوم نیست با مهاجرانی ۲تایی دارند چه غلطی می کنند! کجا رفت حقوق زنان؟ اصلا اینجا کجاست؟ زندگی یعنی چی؟ عشق کجاست؟ کدامین دریا ساحل ندارد؟ صدف، چه می کند در ساحل ناآرام؟ پرت نشوم از بحث اصلی. داشتم می گفتم؛ شیخ، حالا از ۴ نفر، پنجم شده همچین است، از ۳ نفر، چهارم می شد، چی می شد؟ ماشاءالله اش بشه! از زمان جلوتر است؛ کانه فرفره! این شیخ بر عکس مهندس، دارد جلوتر از اهداف جنبش حرکت می کند. فقط به سواحل دور نگاه می کند. یک کم عربی اش ضعیف است که ۲ ترم برود «گاج»، کهریزک یادش می رود. ببین کارلا! ما که علیه حکومت هستیم، بر باطلیم و تو که با شوهر گوسفندت با حکومت هستی، تو هم باطلی و چون منفی در منفی می شود مثبت، هم ما بر حق هستیم و هم شما. اینکه الان گفتم، دلیل هم دارم ها. کتره ای که نگفتم. چون فیثاغورس داماد یونان است، پس در ریاضیات، منفی در منفی می شود مثبت. یعنی الان مهندس، عملکردش منفی بوده، نیکلا سارکوزی هم منفی بوده اما چون قانون «منفی در منفی، مثبت» داماد لگاریتم است، پس حکومت فرانسه و جنبش سبز هر ۲ بر حق هستند و من حیث الچیز، مثبت بوده عملکردشان. سرت را درد نیاورم؛ دلم توی این چهاردیواری پوسید از بس با کسی درد دل نکردم! اگر بدانی من از دست این زندگی چی دارم می کشم؛ فتوریسم می کشم، کوبیسم می کشم، از دست مهندس می کشم! اصلاً تو چی می کشی؟ تو از من بدتر، من از تو بدتر. واه واه واه به این شیرین شیرینا. دارد زندگی اش را می کند. مسافرتش به راه است، الکی غصه نمی خورد، خودش را بزنم به تخته روپا نگه داشته. یک پایش این طرف است، یک پایش اون طرف. ولش کنی، می بینی آمده پاریس. دیدیش سلام برسان. از وقتی چیز نوبل را گرفته، داخل آدم حساب نمی کند ما را. نبودی، ببینی اون شب توی خانه شیخ بیسواد چی داشت پشت سرت حرف می زد! من داشتم برنج را آبکش می کردم، اون داشت علیه تو حرف می زد. می گفت: نیکلا، شوهر گوسفند تو دلش با یکی دیگر است و از وقتی با تو ازدواج کرده، بدبیاری آورده! جخ می گفت؛ ازدواج با تو شگون نداشته برای نیکلا! چه جلافتا! زبان که نیست زن، حکما نیش عقرب است. فخری و اقدس خانم هم بودند؛ داشتند سبزی پاک می کردند اما گوششان به حرفهای شیرین شیرینا بود؛ ایش!
«آرملیا-خبرنگار چیزنا»

قطعه 26


  • کل صفحات:2  
  • 1
  • 2
  •   

مجید


آخرین پست ها


آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :




شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic